|
من و تو جرات پرواز همه پرنده هاییم ** واسه تا ابد رهایی ما دو بال آشناییم
|
|
|
در 5 آبان 1365 دنيا صداي گريه کودکي را شنيد که امروز تنها بهانه براي خنديدن من است . . . امروز را با هم لبخند ميزنيم ... تولدت مبارک همسر مهربونم ![]() تقدیم به تو در شب زیبای تولدت: قفسم را مشکن تو مکن آزادم گر رهایم سازی به خدا خواهم مُرد من به زنجیر تو عادت کردم بارها در پی این فکر که در قلب توام با تو احساس سعادت کردم به خدا خوشبختم تو محبت کن و بگذار تا عمری هست من بمان چو اسیری به حریم قفست ![]() تولد تو آغازیست برای یک دنیا مهربانی تولد همه ی خوبی هاست تولد تمام زیبایی های زندگی خواهم آورد امروز برایت زیباترین گل های دنیا را هرچند تو مهربانتر از همه ی آنهایی همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است؟ چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی را بزاید؟ فرشته ای در قالب یک انسان عزیزم فقط ساده میتوانم بگویم عاشقت می مانم ![]() *** اینم کیک تولد: ![]() که قلبی ست کوچک در قالب قابی از نگاه تقدیم چشمان زیباییت میکنم و با بوسه ای عاشقانه تولدت را تبریک می گویم. به خاطر همه ی زحمتایی که برای خوشبختیمون کشیدی ممنونم.
۴ شمع ۴ روشنایی به یاد ۴ سالگی ات، در دلهای عاشقمان روشن است. نه ،آنها را خاموش نمیکنم، که در پرتو نورشان، پروانه های عاشق می چرخند و پرهای رنگارنگشان را نثار تمام خاطراتمان میکنند، خاطرات گذشته، حال و آینده ی خوشبختیمان... چه شب ها و چه روزها خاطراتم را سطر به سطر بر صفحه صفحه ی دل صبورت حک کردم... غم و شادیم را در دلت حک کردم... و چه رهگذران صبوری که تو را و نوشته هایم را سطر به سطر و واژه به واژه مرور کردند بعضی خندیدند بعضی اشک ریختند ، پرسیدند، تشویق کردند،تمسخر کردند، پیشنهاد دادند انتقاد کردند و هزاران حرف ناگفته ی دیگر... در این میان عده ای آمدند و رفتند عده ای هم آمدند و ماندگار شدند و پا به پای من در شادی و غصه ام همراه شدند ..عزیزانی که هرکدام جای خود را دارند
دوست دارم همینجا از همسر عزیزم که همیشه سنگ صبورم بوده و حتی توی وبلاگ نویسی هم کلی محمد عزیزم بابت همه ی مهربونیات ممنونم ،توی این 5 سال همیشه بهترین مشوق و بهترین همراه
دوست دارم دونه به دونه اسم ببرمو تشکر کنم از همه ی دوستایی عزیزی که همیشه همراهم بودند ولی متاسفانه نه ذهنم اونقدر یاری میکنه که اسم تک تک رو بیارم اینجا و نه تعداد محدوده که بشه جمع کرد.واسه همین به نام بردن از مخاطبین ثابتم که حق آب و گل دارند اکتفا میکنم و امیدوارم
اول از همه بابا عظیمی بزرگوار که واقعآ حق پدری به گردن من دارند و همیشه همراهیم کردند و توی
و دوم از همه یه تشکر ویژه از دوست واقعآ عزیزم الهه ی نازنینم که سنگ صبورمه امسال اولین نفری بود که تولد وبلاگم یادش بود و تبریک گفت و یه دنیا همونقدری که فقط خودش میدونه باعث خوشحالیم شد الهه جان بازم ممنون که بهم یادآوری کردی و گرنه امسال اولین سالی بود که به خاطر مشغله های زیاد ذهنی واقعآ خودمم داشت یادم میرفت.ممنونم خانومی و برای تو و همسر و دختر عزیزت آرزوی
دوست عزیزم آقا مهران گل که واقعآ حق برادری به گردن بنده داره و همیشه همراه و جویای احوالم بوده.واسه ایشون و همسر و پسر عزیزشونم آرزوی خوشبختی و سلامتی میکنم. و همچنین واسه گروه
دوست نازنین و مهربونم الهام عزیزم که از اولین سال همراه و همرازم بود ولی متاسفانه یه دفعه غیبش زد و منو تنها گذاشت به هر دری زدم توی این چندسال که خبری ازش بگیرم ولی...گمش کرده بودم و دیگه داشتم نا امید میشدم که در کمال بهت و ناباوری همین چندروز پیش بلاخره بعد از 4 سال انتظار من ، برگشت و یه دنیــــا خوشحالم کرد شاید اولین و بزرگترین عیدی روز فطرم که خدا بهم داد همین پیدا کردن دوباره ی الهام نازنینم بود همین جا بهت اخطار میدم الهام جان حق نداری دیگه بری و منو بیخبر
دوست مهربونم ستاره ی گلم که با اینکه اون موقع خودش وبلاگ نداشت ولی از همون ابتدا همراهم بود و با پیشنهادای قشنگش کمکم میکرد الانم وبلاگ خیلی قشنگی زده که اسم منم به عنوان نویسنده اونجا هست ولی ستاره جون همیشه خودش همه ی زحمتاشو کشیده...امیدوارم از خجالتش بتونم
دوست دیگه ای که میخوام ازش تشکر کنم گلی خانوم عزیزه که واقعآ مثل 2 تا خواهریم واسه همدیگه...خیلی کمکم کرد توی مشکلاتم همینجا هم ازش میخوام یه سر به وبش بزنه و واسه دلخوشی منم که شده یه اپ کوچولو بذار خانومی...واسه گلی عزیز همسرش آقا محمد آرزوی خوشبختی و سعادت میکنم .ایشالا که به خوبی و خوشی زندگیتونو شروع کنید و تا آخر همینجور
پریای مهربون و بسیار دوست داشتنیم که صداش بهم آرامش میده پرپرطلای خودم که عاشق الی بلا
دوست گلم هستی مهربون که دختر دوست داشتنی و نازی هستش عاشق اینم که همیشه الا صدام
دوست عزیزم فاطمه عباسی از وبلاگ جیع بنفش که وبلاگش یه حس خاصی بهم میده.ممنونم
داداش بامعرفتم آقا محمد عزیز که فکر کنم هنوز خدمتش تموم نشده واینجا نیستش ولی از اونم تشکر
آزاده ی عزیز که با اینکه خیلی وقته دیگه مارو قابل نمیدونه و سر نمیزنه...ولی خواستم تشکر کنم اون
................................................. پ.ن: به علت طولانی بودن این پست حوصله ی پی نوشت ندارم.فاکتور میگیریم!!!
به ساعت نگاه میکنم
ميزي براي کار
پ.ن: ندارد... نیست... خسته ام... شاید نباشم دیگر...
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروزها ديروزها ديدگانم همچو دالان هاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد درد خاک مي خواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره که در خاکم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غمناکم نهند بعد من ناگه به يکسو مي روند پرده هاي تيره ي دنياي من چشم هاي ناشناسي مي خزند روي کاغذ ها و دفتر هاي من در اتاق کوچکم پا مي نهد بعد من با ياد من بيگانه اي در بر آيينه مي ماند به جاي تار مويي , نقش دستي , شانه اي مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چون بادبان قايقي در افق ها دور و پنهان ميشود مي شتابند از پي هم بي شکيب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه اي خيره مي ماند به چشم راه ها ليک ديگر پيکر سرد مرا مي فشارد خاک دامنگير خاک بي تو دور از ضربه هاي قلب تو قلب من مي پوسد آنجا زير خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
پ.ن : شیشه ی عطر بهار لب دیوار شکست... و هوا پر شده از بوی خدا... همه جا آیت اوست ؛ دیدنش آسان است سخت آن است که نبینی او را... *** التماس دعا تو این روزا از همگی.
فرض کن پاک کنی برداشتم
پ.ن۱: امشب از اون شباست که نميشه بيقرار نباشم.. تنها چيزي که مي تونه آرومم کنه زل زدن به قاب عکس روی دیواره که داره من و تو رو نشون میده یه روز قشنگ پاییز- همون عکسی که خیلی دوسش داری...جفتمون لبخند زدیم چه لبخندی ! انگاری چشمات از توی عکس داره باهام حرف میزنه... تو هم فهمیدی چقدر امشب دلتنگم آره؟؟! حالا قاب عکس تک خودتو بغل میکنم -آروم میبوسمش چقدر این عکستو دوست دارم چقدر خوشگل افتادی توی این عکس...نگاهت-لبخندت-چشمات همه انگار داره با من حرف میزنه اشکام سرازیر میشه حالا تورو از پشت هاله ای از اشک میبینم... نه عزیزکم پاکشون نکن... بذار امشب ببارم - باشه؟ پ.ن۲: مامان اومد درو باز کرد و رفت ولی دوباره برگشت-با بغض نگاهم کرد گفت: داری از دست میری...!! ــ مات و مبهوت نگاش کردم به زور لبخند زد و با بغض گفت:میخوای بیا اون عکستونم از اتاق ما بردار کم نیاری؟! ــ نگاش کردم...درو بست و رفت ولی اشکشو دیدم! دلم واسه روزایی که باهاش خیلی رفیق بودم تنگ شده...خیلی وقته ازم دور شده... راستی چرا مامان این حرفو زد؟!!
من امشب دوست دارم از تو بنویسم
من امشب دوست دارم از تو بنویسم تویی که حال مجنون را نمی فهمی من امشب درد دل با کوه خواهم کرد و از درد جنون با کوه خواهم گفت چه می دانی که هر شب بعد از آن دیدار شوق انگیز ! هزاران بار افسون نگاهت را سرمشق می کردم نمی دانم چرا امشب تفأل می زنم بر خواجه ی شیراز ؟!! و او می گوید از سوز دل فرهاد و او می گوید از شرح دل شیرین ، واینک من همان دیوانه ی تنهای دلسردم چگونه از تو بنویسم؟ تویی که آسمان سینه ات ابری است ومن زیباترین احساس پاک آفرینش را درون این دل دیوانه ی خود جای دادم نمی دانم تومی دانی؟ !! چگونه عشق را پرواز خواهم داد ؟!! تو که آیینه را هر بار می بوسی ومی گویی به زیر لب ، که از روح پریهایی ومن از آن همه زیبائیت پروا نخواهم کرد . و شرم این دل خود را به دست خویشتن در روزبارانی کنار کوچه ی بن بست سینه، ذبح خواهم کرد و خواهم گفت آن دم دوستت دارم ... پروانه ات خواهم ماند ای ماندنی ترین مهربان ... پ.ن: فاصله ها رو خط زدم و به حریم پروانگی ام بازگشتم... این وبلاگ پیله ی پروانگی من است...هرگز فراموشش نخواهم کرد... یاران همیشه همراهم غیبتم را ببخشید...آمده ام تا بمانم... اینجا حریم عاشقانه ی من و همسرم است ؛ حفظش خواهیم کرد...!!
یه سلام به وسعت همه ی روزایی که نبودم...!! هــفتم بهمن... تــــــولـــــدم مــــبـــــارک ! امروز یه ورق به سال شمار تقویم عمرم اضافه شد و وارد بیست و دومین سال زندگیم شدم.بیست و یکسالگی هم با تموم پستی و بلندیاش گذشت خدارو شکر سال خوبی بود برام.داشتم فکر میکردم که دوران شیرین و ساده ی کودکی چقدر زود گذشت، دوره ی شیطنتا، خنده ها و گریه ها، قهر وآشتی های بچه گانه،خوشی های کوچیک و بزرگ، قصه های شیرین مادربزرگ، و اون عشق کودکانه...یه مدته که زیاد تو حال و هوای اون دوره پرسه میزنم...خیلی زیاد...نمیدونم چرا...یه دلتنگیه غریبی پیدا کردم...همون حس نوستالژیک...هرسال این موقع که میشه بیشتر یاد اون دوران پاک و صمیمی میفتم و بیشتر از همیشه دلم برای دنیای قشنگ بچگیم تنگ میشه...اون موقع ها که یه کادوی خیلی کوچیک( هرچند در حد اتم یا مولکول!) باعث دلخوشیای بزرگمون میشد و شاید بزرگترین دغدغه ی زندگیمون؛ شکستن نوک مداد رنگی یا کثیف شدن لباس عروسکمون بود...راستی هم که چقدر عمر ما آدما زود میگذره...به قول مامانیم: انگار همین دیروز بود که ساعت ٨ صبح توی بیمارستان عسکریه، تورو که صدای گریه هات بخش رو پر کرده بود، گذاشتن توی بغلم و گفتن که مادر شدنت مبارک...حالا دخترم بزرگ شده و کم کم داره میره سراغ زندگی خودش...مامان عزیز و مهربــونــم بابت همه ی زحمتایی که برام کشیدی ممنونم. دستاتو می بوسم و با همه ی وجودم میگم که دوستت دارم مامانی جونی جونم.
و امــا... نــهــم بهمن هم در راهه...
محمد عزیزم چهارمین سالگرد آشنایی شیرینمون رو عاشقانه بهت تبریک میگم.١٤٦٣ روز از آشناییمون میگذره و من هر روز بیشتر از قبل عاشقت میشم.چهارمین سال عشقمون هم با همه ی اتفاقات تلخ و شیرینش گذشت و یه برگ دیگه ازدفترعشقمون ورق خورد و وارد پنجمین سالگیش شدیم.سالی که گذشت سرشار بود از اتفاقات جدید و شیرین و خاطرات به یاد ماندنی و تجربه های جدید و دوست داشتنی...همسرعزیزم ؛ بابت همه ی مهربونیات،صبوریات، محبتات، عاشقیات، فداکاریات و همه ی زحمتایی که در راه عشقمون و برای زندگیمون کشیدی و داری میکشی یــــه دنـــیــــا مــمــنــونـــم نـفسم.توی این روز عزیز در نهایت عاشقی می بوسمت و قلبم رو خالصانه پیش کش چشمات می کنم و خدا جونمون رو بابت این همه خوشبختی که بهمون داده شکر میکنم.
و اما باز هم یه مناسبت دیگه.. دهــم بهمـن یه روز عزیز و مقدس برای من و محمدم.تولد یه گل خوشبو و یه مادر عزیز(مادر محمدم) که همه ی مهربونیای دنیارو تو قلبشون جا دادان و من هم ایشون رو مثل مادر خودم دوست دارم و براشون احترام قائلم.مادرجان دستای مهربونتون رو می بوسم و روز تولدتونو پیشاپیش صمیمانه تبریک میگم و از خدا براتون آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون دارم.
پ.ن: سلام به همه ی عزیزانم.میدونم خیلی دیر اومدم.معذرت می خوام.دلم برای تک تکتون و برای وبلاگ نویسی کلــی تـنـگ شده.شرمنده از اینکه این مدت نتونستم بهتون سر بزنم و الانم نتونستم خبرتون کنم.با همه ی اینا در کمال پررویی باید بگم که باز نیومدم که بمونم.فعلاً سرم یه کم شلوغه امتحانای دانشگاه تازه تموم شده و بعد از یه فرجه ی کوتاه باید برم انتخاب واحد و شروع ترم جدید دیگه...متأسفانه هنوز به نت دسترسی ندارم امیدوارم سرفرصت بتونم از خجالت تک تکتون در بیام.بابت اینکه این مدت بهم سر زدید یه دنــــیـا تشکر.به امید دیدار...مانا باشید سبز و آفتابی .
|
|