یه سلام به وسعت همه ی روزایی که نبودم...!!
هــفتم بهمن...
تــــــولـــــدم مــــبـــــارک !
امروز یه ورق به سال شمار تقویم عمرم اضافه شد و وارد بیست و دومین سال زندگیم شدم.بیست و یکسالگی هم با تموم پستی و بلندیاش گذشت خدارو شکر سال خوبی بود برام.داشتم فکر میکردم که دوران شیرین و ساده ی کودکی چقدر زود گذشت، دوره ی شیطنتا، خنده ها و گریه ها، قهر وآشتی های بچه گانه،خوشی های کوچیک و بزرگ، قصه های شیرین مادربزرگ، و اون عشق کودکانه...یه مدته که زیاد تو حال و هوای اون دوره پرسه میزنم...خیلی زیاد...نمیدونم چرا...یه دلتنگیه غریبی پیدا کردم...همون حس نوستالژیک...هرسال این موقع که میشه بیشتر یاد اون دوران پاک و صمیمی میفتم و بیشتر از همیشه دلم برای دنیای قشنگ بچگیم تنگ میشه...اون موقع ها که یه کادوی خیلی کوچیک( هرچند در حد اتم یا مولکول!) باعث دلخوشیای بزرگمون میشد و شاید بزرگترین دغدغه ی زندگیمون؛ شکستن نوک مداد رنگی یا کثیف شدن لباس عروسکمون بود...راستی هم که چقدر عمر ما آدما زود میگذره...به قول مامانیم: انگار همین دیروز بود که ساعت ٨ صبح توی بیمارستان عسکریه، تورو که صدای گریه هات بخش رو پر کرده بود، گذاشتن توی بغلم و گفتن که مادر شدنت مبارک...حالا دخترم بزرگ شده و کم کم داره میره سراغ زندگی خودش...مامان عزیز و مهربــونــم بابت همه ی زحمتایی که برام کشیدی ممنونم. دستاتو می بوسم و با همه ی وجودم میگم که دوستت دارم مامانی جونی جونم.
و امــا...
نــهــم بهمن هم در راهه...
یاد آور بزرگترین روز زندگی من و همسرم.
محمد عزیزم چهارمین سالگرد آشنایی شیرینمون رو عاشقانه بهت تبریک میگم.١٤٦٣ روز از آشناییمون میگذره و من هر روز بیشتر از قبل عاشقت میشم.چهارمین سال عشقمون هم با همه ی اتفاقات تلخ و شیرینش گذشت و یه برگ دیگه ازدفترعشقمون ورق خورد و وارد پنجمین سالگیش شدیم.سالی که گذشت سرشار بود از اتفاقات جدید و شیرین و خاطرات به یاد ماندنی و تجربه های جدید و دوست داشتنی...همسرعزیزم ؛ بابت همه ی مهربونیات،صبوریات، محبتات، عاشقیات، فداکاریات و همه ی زحمتایی که در راه عشقمون و برای زندگیمون کشیدی و داری میکشی یــــه دنـــیــــا مــمــنــونـــم نـفسم.توی این روز عزیز در نهایت عاشقی می بوسمت و قلبم رو خالصانه پیش کش چشمات می کنم و خدا جونمون رو بابت این همه خوشبختی که بهمون داده شکر میکنم.
دوســـتــت دارم عزیزم

و اما باز هم یه مناسبت دیگه..
دهــم بهمـن
یه روز عزیز و مقدس برای من و محمدم.تولد یه گل خوشبو و یه مادر عزیز(مادر محمدم) که همه ی مهربونیای دنیارو تو قلبشون جا دادان و من هم ایشون رو مثل مادر خودم دوست دارم و براشون احترام قائلم.مادرجان دستای مهربونتون رو می بوسم و روز تولدتونو پیشاپیش صمیمانه تبریک میگم و از خدا براتون آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون دارم.
پ.ن:
سلام به همه ی عزیزانم.میدونم خیلی دیر اومدم.معذرت می خوام.دلم برای تک تکتون و برای وبلاگ نویسی کلــی تـنـگ شده.شرمنده از اینکه این مدت نتونستم بهتون سر بزنم و الانم نتونستم خبرتون کنم.با همه ی اینا در کمال پررویی باید بگم که باز نیومدم که بمونم.فعلاً سرم یه کم شلوغه امتحانای دانشگاه تازه تموم شده و بعد از یه فرجه ی کوتاه باید برم انتخاب واحد و شروع ترم جدید دیگه...متأسفانه هنوز به نت دسترسی ندارم امیدوارم سرفرصت بتونم از خجالت تک تکتون در بیام.بابت اینکه این مدت بهم سر زدید یه دنــــیـا تشکر.به امید دیدار...مانا باشید سبز و آفتابی .
چه زود گذشت ...
لحظه ها و ثانیه ها با چه سرعتی از کنار هم گذشتند...
غمهایم , دلتنگیهایم , شادیهایم , همه و همه را بر صفحه صفحه ی وجود تو حک نمودم
تا قلب بیتابم آرامی بگیرد...
و تو شدی سنگ صبورم...
نوشتم و نوشتم...گاهی پاک کردم...
گفتم و گفتم...گاهی سکوت کردم...
آری ! نوشتم , گفتم , فریاد زدم , سکوت کردم و گاهی خط زدم ...
و تو چه صبورانه تحمل میکردی همه ی اینها را...!!
و امروز چشم باز کردم و دیدم که باید جشنی برای سه سالگی ات بگیرم !!
تولد سه سالگی ات مبارک وبلاگ من !!!
5 سال از شروع وبلاگ نویسی من میگذره...وبلاگ اولم که حدودآ 2 سال بود مینوشتمش حک شد
و سه سال پیش در چنین روزی این وبلاگ رو راه اندازی کردم...
نوشتن و درد و دل کردن اون هم در دنیای مجازی عالم خاص خودش رو داره...
از همراهیه همگی ممنونم...
ولی سنگ صبور واقعیه من فقط تویی محمدم...
تقدیم به تو که الفبای مقدس عشق را به من آموختی:
در میان این چشمان پریشان درهم
چگونه بگویم
که تو تمام منی و جاری در من...؟
هرکجا من تمام می شوم تو شروع می شوی...
هرکجا که من بی تحمل می شوم تو ادامه می دهی...
در میان خنده های بی دلیلم
در میان نگاههای معصومم به نامعلوم...
تو
تمام من هستی...


پ.ن:
دقیقآ یک ماه دیگه تولد عزیزترینمه
بازم پاییز اومد و تو رو به من هدیه داد...
پاییز رو دوست دارم چون فصل رویش توئه
پیشاپیش عاشقانه بهت تبریک میگم عزیزم.
راست گفته هرکی گفته ؛
آدما تا وقتی که یه چیزی رو دارن قدرشو نمیدونن
ولی همین که اون چیز ازشون یه کم دور بشه اونوقته که...
***
تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه
صبوری های تو مادر، منو به گریه میندازه
مثل یک طفل خواب آلوده، من محتاج آغوشم
از اون لالایی هات مادر، بخون بازم توی گوشم
برای سرنوشت من ؛ تو دلواپسترین بودی
برای اشکهای من ؛ همیشه آستین بودی
تو ای همیشه غمخوارم
تو ای محرمترین یارم
به نام ِ نامی ِ مادر همیشه دوستت دارم
نوازش کن مرا مادر که فرزند توغمگینه
کی میخواد بعد از این تو قلب ِ من جای تو بنشینه...؟!!
پ.ن 1:
مـــــــــامــــان دلم برات تنگ شده...جای خالیت توی خونه آزارم میده...انگاری هیشکی نمیتونه جاتو بگیره...
مامانم دلم تنگ شده واسه عزیزم عزیزم گفتنات...واسه شوخیامون...واسه غر زدنات...
حتی واسه داد و بیداد کردنت فریاد زدنت...واسه خنده هات...
مــــامـــانـــی زودی برگرد...
کجایی وقتی از سرکار میای بپرم بغلت و ماچت کنم وتو فکر کنی دارم خودمو لوس میکنم...؟؟!!!
کجایی وقتی دیر میام خونه داد بکشی سرم بگی چرا بازم دیر اومدییییییییی؟؟؟؟!!
مامانی جونم کجایی وقتی میخوای بخوابی بیام اذیتت کنم و با حرفام سرتو بخورم
اونوقت تو داد بزنی سرم بگی الهه پاشو برو دیوونم کردی...
کجایی وقتی دلم از همه دنیا میگیره سر بزارم رو شونه هات
بگی آروم باش عزیزم دنیا بیوفاست دخترکم تو محکم باش...
کجایی وقتی یه شب مریض میشم تا صبح هزار دفعه بیای بهم سر بزنیییییی؟؟؟!!
دیروز که صداتو شنیدم از شدت دلتنگی بغضم گرفته بود ولی این غرور لعنتیم اجازه نداد که ...
آخه میدونی فرشته ی مهربون ِ من ،
نمیخوام حس کنی بعد از 21 سال هنوزم وقتی نبینمت دلم بهونتو میگیره ولــــی.....
بعضی وقتا حس میکنم بچه ننه شدم !!!!!!ولی نه مادر ِ من...نشدم...فقط طاقت دوریتو ندارم...
هرچند این اواخر خیلی بهم غر میزنی باهام بداخلاقی میکنی دیگه مثل قدیما هوامو نداری
یا حوصله نداری مثل قبل به درد دلام گوش بدی...ولی بازم مادرمی...دوستت دارم...
میدونم همش از سر خستگیته...خستگی ازین زمونه...دست خودت نیست میدونم دل ِ تو مهربونتر ازین حرفاست...
روزگار گاهی اونقدر به آدماش فشار میاره که از مهربونترینشون میتونه سنگدل ترینشو بسازه...
ولی تو که....دلم بدجوری هواتو کرده...
قبلآها فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم و یه نفر دیگه وارد قلبم و وارد زندگیم بشه,از شدت وابستگیم به تو کم میشه...
ولی نه مامانم الان میفهمم اینجور که نشد هیچ...تازه بیشتر از قبلم وابسته ت شدم...
اون یه نفر الان چــنـد ساله وارد قلب و زندگیم شده ولی تو هنوز جای خودتو داری حتی بیشتر...
مادرم چی میشه بعضی وقتا اونقدر باهام نامهربون میشی که من حس میکنم هیشکی رو ندارم...
چی میشه بعضی وقتا حماقت میکنم و مهربونیات یادم میره و
ناخواسته سرت داد میزنم...
منو ببخش...خودت میدونی بیشتر از اینا برام عزیز و دوست داشتنی هستی...
ببین یه سفر کوتاه چندروزه چه جوری دخترکتو دلتنگ کرده...
من موندم چند سال دیگه(اگه خدا قسمت کنه) که قراره برم سراغ زندگیه خودم
و کیلومترها ازت دور بشم تو اینجا من توی یه شهره دیگه...
اون موقع چه جوری میتونم با این دلتنگی کنار بیام؟؟؟!!!
مــــــامـــــــــــــان دلم واسه آغوش گرمت یه ذره شده...
زودی برگرد...
خونه خالی
خونه غمگین
خونه سوت و کوره بی تو...
پ.ن 2:
یه دنیا تشکر از محمد عزیزم که این چندروزه تنها همدمم اون بود و بس...(البته همیشه همینطوره)
و بیشتر از قبل هوامو داشت . کلی با دلداریاش آرومم کرد...
خودش میدونه چقدر برام عزیز و خواستنیه...
فرا رسیدن میلاد منجی عالم بشریت؛ مهدی موعود(عج)
را به همه ی شما عزیزان تبریک عرض میکنم...
آهای شماهایی که دلاتون هنوز پاکه ؛
مارو یادتون نره...