تبليغاتX
ღ.•*♥ پروانه های عاشق ♥*•.ღ

من و تو جر‌ات پرواز همه پرنده هاییم ** واسه تا ابد رهایی ما دو بال آشناییم

 

 یه سلام به وسعت همه ی روزایی که نبودم...!!

 هــفتم بهمن...

تــــــولـــــدم مــــبـــــارک !

امروز یه ورق به سال شمار تقویم عمرم اضافه شد و وارد بیست و دومین سال زندگیم شدم.بیست و یکسالگی هم با تموم پستی و بلندیاش گذشت خدارو شکر سال خوبی بود برام.داشتم فکر میکردم که دوران شیرین و ساده ی کودکی چقدر زود گذشت، دوره ی شیطنتا، خنده ها و گریه ها، قهر وآشتی های بچه گانه،خوشی های کوچیک و بزرگ، قصه های شیرین مادربزرگ، و اون عشق کودکانه...یه مدته که زیاد تو حال و هوای اون دوره پرسه میزنم...خیلی زیاد...نمیدونم چرا...یه دلتنگیه غریبی پیدا کردم...همون حس نوستالژیک...هرسال این موقع که میشه بیشتر یاد اون دوران پاک و صمیمی میفتم و بیشتر از همیشه دلم برای دنیای قشنگ بچگیم تنگ میشه...اون موقع ها که یه کادوی خیلی کوچیک( هرچند در حد اتم یا مولکول!) باعث دلخوشیای بزرگمون میشد و شاید بزرگترین دغدغه ی زندگیمون؛ شکستن نوک مداد رنگی یا کثیف شدن لباس عروسکمون بود...راستی هم که چقدر عمر ما آدما زود میگذره...به قول مامانیم: انگار همین دیروز بود که ساعت ٨ صبح توی بیمارستان عسکریه، تورو که صدای گریه هات بخش رو پر کرده بود، گذاشتن توی بغلم و گفتن که مادر شدنت مبارک...حالا دخترم بزرگ شده و کم کم داره میره سراغ زندگی خودش...مامان عزیز و مهربــونــم بابت همه ی زحمتایی که برام کشیدی ممنونم. دستاتو می بوسم و با همه ی وجودم میگم که دوستت دارم مامانی جونی جونم.

 

تولدم مبارک 

 

و امــا...

نــهــم بهمن هم در راهه...

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irیاد آور بزرگترین روز زندگی من و همسرم.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

محمد عزیزم چهارمین سالگرد آشنایی شیرینمون رو عاشقانه بهت تبریک میگم.١٤٦٣ روز از آشناییمون میگذره و من هر روز بیشتر از قبل عاشقت میشم.چهارمین سال عشقمون هم با همه ی اتفاقات تلخ و شیرینش گذشت و یه برگ دیگه ازدفترعشقمون ورق خورد و وارد پنجمین سالگیش شدیم.سالی که گذشت سرشار بود از اتفاقات جدید و شیرین و خاطرات به یاد ماندنی و تجربه های جدید و دوست داشتنی...همسرعزیزم ؛ بابت همه ی مهربونیات،صبوریات، محبتات، عاشقیات، فداکاریات و همه ی زحمتایی که در راه عشقمون و برای زندگیمون کشیدی و داری میکشی یــــه دنـــیــــا مــمــنــونـــم نـفسم.توی این روز عزیز در نهایت عاشقی می بوسمت و قلبم رو خالصانه پیش کش چشمات می کنم و خدا جونمون رو بابت این همه خوشبختی که بهمون داده شکر میکنم.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irدوســـتــت دارم عزیزمبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

 

و اما باز هم یه مناسبت دیگه..

دهــم بهمـن

یه روز عزیز و مقدس برای من و محمدم.تولد یه گل خوشبو و یه مادر عزیز(مادر محمدم) که همه ی مهربونیای دنیارو تو قلبشون جا دادان و من هم ایشون رو مثل مادر خودم دوست دارم و براشون احترام قائلم.مادرجان دستای مهربونتون رو می بوسم و روز تولدتونو پیشاپیش صمیمانه تبریک میگم و از خدا براتون آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون دارم.

 

pix2u.blogfa 

 پ.ن:

 سلام به همه ی عزیزانم.میدونم خیلی دیر اومدم.معذرت می خوام.دلم برای تک تکتون و برای وبلاگ نویسی کلــی تـنـگ شده.شرمنده از اینکه این مدت نتونستم بهتون سر بزنم و الانم نتونستم خبرتون کنم.با همه ی اینا در کمال پررویی باید بگم که باز نیومدم که بمونم.فعلاً سرم یه کم شلوغه امتحانای دانشگاه تازه تموم شده و بعد از یه فرجه ی کوتاه باید برم انتخاب واحد و شروع ترم جدید دیگه...متأسفانه هنوز به نت دسترسی ندارم امیدوارم سرفرصت بتونم از خجالت تک تکتون در بیام.بابت اینکه این مدت بهم سر زدید یه دنــــیـا تشکر.به امید دیدار...مانا باشید سبز و آفتابی .

 

+ تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:13 توسط الهه و یه قلب عاشق |


عزیزترینم ؛
عظمت این عشق و روح وسیع و قلب دریا صفت تو ،
اشک شوق و مستی رو از چشمام سرازیر میکنه
و تنها جمله ای که میتونم در مقابل این همه بزرگی و زیبایی
غیر قابل وصف بگم ، اینه که ؛
خدا جونم شکرت که معجزه ی عشقو بهمون نشون دادی...

***

نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم
بگو با من دوباره راز هستی را
که بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم...!



پروانه ات خواهم ماند...!


پ.ن 1:

چقدر خوبه که این عشق فقط با دستای من و تو
و با نظارت اوستا کریممون شکل گرفت و اینجوری عمیق و استوار موند...
چقدر خوبه که خدا از همون اول توی این عشق حضور داشت
و از همه چیز پررنگتر و قابل توجه تر اول فقط خدای مهربونمون بود و بس...
خدای مهربونم قربون بزرگی و کرمت برم که همیشه
هوامونو داشتی و داری...

پ.ن 2 :
بعضی شبا توی زندگیه آدم هیچوقت فراموش نمیشه
امشبم یکی از اون شبا بود...
خیلی رویایی و سرشار از حس آرامش مطلق و سرشار از عشق...
سرشار از« ما شدنی عمیق» پیوسته با قلبهایی آرام
که تنها خودمان قادر به درکش خواهیم بود و بس !

فدای مهربونیات که همیشه اول و آخر خودتی!
به خاطر همه چیز یک دنیا تشکر...
و به خاطر امشب که....هزار دنیا تشکر.

پ.ن 3:
مدتی نخواهم بود.
شاید زمان کمی از جاده خط بخورد
و شیار ابرها بی امان نفس بکشند.
بی خبر نخواهم بود از شما.
سری خواهم زد اگر یاری لحظه های عمر مرا بتپد!

 
 
+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 5:52 توسط الهه و یه قلب عاشق |




راستی چرا من اینقد دلم تنگه؟

چرا بعضی وقت ها فقط دلم می خواد تو خلوت خودم داد بزنم؟
آخه مگه تحمل من چقدره؟
تا کی باید طاقت بیارم؟

از عصر تا حالا فقط دارم این آهنگ معین رو گوش میدم و ....
 
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو قلب من چقد غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

صدای قطره های بارونم که میخوره به پنجره ی اتاقم , دلتنگترم میکنه و اشکام دونه دونه...
نمیدونم این اشکا به کجا میخواد برسه ...؟؟!!

ببار ای نم نم باران ، زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن دلم تنگه...دلم تنگه...

خدایا با چه کس گویم که سرتاپای این دنیا
همش ننگه... همش رنگه...



خــــــــــــــداااایـــــــــــــاااااااا


دلم برای خدا هم تنگ است...
جای ایمان روی طاقچه خالیست...
میدانم...میدانم...


گل نازم تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگين كمون باش
اسير باد و بارونم شب و روز
گل اين باغ بي نام ونشون باش
پناه اين دل بي آشيون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل ناز آسمونم بي ستارست
مثل ابرا دل من پاره پاره است
دوباره عطر تو پيچيده در باد
نفس امشب برام عمر دوباره است
گل نازم بگو بارون بباره
كه چشماتو به ياد من مياره
تماشاي تو زير عطر بارون
چه با من ميكنه امشب
دوباره شب و تنهايي و ماه و ستاره
من عاشقي دلخونم شكسته اي محزونم
پناه اين دل بي آشيون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش



_ما به هم محتاجیم سخت!!_
پ.ن 1 :
محمدم...به خاطر همه ی زحمتایی که برای زندگیمون میکشی یه دنیا تشکر...
هرکی ندونه منکه میدونم داری از جونت مایه میذاری...
فدای مهربونیات
که اینقدر به فکر ما بودنمونی...
هیشکی جز تو برام نمونده...
موندنی ترینم با تمام وجودم میپرستمت...
((من تموم قصه هام ، قصه ی توست...

اگه غمگینه اون از غصه ی توست...))
پ.ن 2:
خدا جونم ممنونم که مواظب عشقم بودی...
هزار مرتبه شکرت...
پ.ن 3 :
همراهان همیشگی ام :
ممکنه یه مدت نسبتا طولانی نباشم...
بعد که اومدم جبران میکنم...

+ تاريخ جمعه دهم آبان 1387ساعت 21:32 توسط الهه و یه قلب عاشق |


در پروانگي خويش مچاله گشتم

مبادا پيله ي انزوا ترك بردارد ...

حادثه ي آمدنت شوق پروانگيم را جنباند

پيله ترك خورد...

پاييز آمد.... بلبل غزل خوان شد....غم پر كشيد.... خورشيد به درياي آبي لبخند زد....

شبنم چكيد.... نور چشمك زد.... شاپرك لب گل را بوسيد....
و عشق از بهشت خدا پر زد و به پيشواز پاييز آمد....
تو آمدي و با قدومت مهرباني را ارمغان آوردي....
فرشته ها تبسم كردند ... من گريستم ....بوييدمت.... بوسيدمت....
و به يمن حضورت سجده بر خاك زدم.....
موندني ترينم آمدنت مبارك...



آری....امروز روز میلاد توست ای عزیزترینم...

روز شکفتن تو .... روزیکه تو به این زمین خاکی قدم نهادی
تا همراه و همراز من در این زمانه ی سخت باشی ....
روزیست که با متولد شدنت دنیای مرا معنایی دگر بخشیدی...
روزی که همچون روز آشنائیمان و مانند تک تک لحظه های باهم بودن ،
به یاد ماندنی و خاطره انگیز خواهد بود ...
و اکنون بخاطر بسپار...
بخاطر بسپاراین لحظات زیبای باهم بودنمان را ...
بخاطر بسپار تا گذر زمان گرد فراموشی بر خاطرمان نیفکند ....
در سالروز میلاد تو، زیباترین لحظات عمرم را تجربه کردم
و با تو بهترین خاطرات زندگی ام را ...
زمان میگذرد و عشق و علاقه ی ما تا بی نهایت به پیش رفته
و ما را بی نیاز از دیگران ساخته است.
زمان میگذرد... و این عمر ماست که به پایان نزدیک و نزدیکتر میشود
و تنها خاطره هاست که می ماند ...
پس ای مهربانترینم، چه نیکوست که در این لحظات زمینی ،
خاطراتی آسمانی بیافرینیم ...
در پستی ها و پیچ و خم زندگی ....



همسر خوبم در شب میلادت

با قلبی سرشار از مهر و دامنی پر از محبت
زیباترین گلها را از باغچه محبت می چینم
ودر سبدی از جنس بلور.....
تقدیم به تو عشق نازنینم می کنم.
به تو که با گرمای وجودت زندگیم را سرشار از امید می کنی...

محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت حس کردم
همراه با نسیمی که از بهشت به ارمغان آمده...
و با وجودی لبریز از مهر و محبت......
در شب میلادت بر دستهای پر مهرت بوسه ای می نشانم
و سبدی پر از گل رز تقدیمت می کنم...
برایت آرزوی سلامتی دارم و یزدان را شکر می کنم به خاطر....
موهبت وجود تو......
تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم
یه سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو



محمد عزیزم دوستت دارم

و امشب که شب زیبای تولد توست را از صمیم قلب تبریک میگم.
و امیدوارم وجود تو همیشه گرما بخش زندگیم باشد.



+ تاريخ یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:0 توسط الهه و یه قلب عاشق |


چقدر دل تنگم...

اگر همه آسمان و ابرهايش سهم چشمهای من باشد باز هم آرامش نخواهم يافت.
وقتی فصل ها را قسمت می کردند به من فقط پاييز را هديه دادند٬
من ماندم و دنيای رنگها وآدمهایی که از پاييز رنگارنگ تر هستند.
مدتی بود که در اين سردی٬ قلمم هم با دلم قهر کردو من دل تنگ تر شدم ٬
وقتی در گوش قلم زمزمه ميکنی٬
و او نجوای تو را به سپيدی کاغذ ميسپارد چقدر آرامش پيدا ميکنی.
اينجا منم و بادهای سرد پاييزی........
و دختری که دلش سخت برای خودش تنگ شده است...
آه ...کاش پر پروازی بود٬ زمين جای ماندن نيست...
ديری نخواهد گذشت فردا خاطره خواهم شد
وشايد از خاطره ها خواهم رفت...




چه کسی طاقت غمهای دلم را دارد؟؟!!

خواستم تا بارديگر چيزي بنويسم
اما نه قلم نوشت و نه كاغذنوشته هایم را روی خود حک کرد
چرا كه هر دو مي دانستند كه بايد دوباره شرح و حال غم مرا بنويسند
قلم در دستانم شكست و چشمانم بارش اشكهايش كه پر از درد درون بود
ارمغان تازه اي به گونه هايم بخشيد
دردی که قلم از نوشتنش سر باز می زند و کاغذ از حک کردنش.
پس چگونه این دل یارای آن دارد که آنرا را در درون خود نگهدارد
شاید بتواند ولی تا کی ...........
عاقبت روزی متلاشی خواهد شد .......متلاشـــــــــی........



پ. ن 1:

زندگیم قصه ی مرد یخ فروشی است که گفتند فروختی؟ گفت : نخریدند تمام شد !!!!!!!!

پ. ن 2:
وقتی آدم دلش از همه دنیا میگیره ...
دیگه چه پی نوشتی...؟؟!!!
به جز یه دنیا دلتنگی و...
یاد گرفتم از هیچکس هیچ انتظاری نداشته باشم...
وقتی توی دنیایی داری قدم میزنی که هرکی فقط به فکر منافعه خودشه ؛
چه انتظاری باید داشت از بقیه...؟؟!!
گلایه ای ندارم ...رسمه زمونه اینه...
به عشقمون قسم دوستت دارم محمدم...



+ تاريخ جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:45 توسط الهه و یه قلب عاشق |


چه زود گذشت ...

لحظه ها و ثانیه ها با چه سرعتی از کنار هم گذشتند...
غمهایم , دلتنگیهایم , شادیهایم , همه و همه را بر صفحه صفحه ی وجود تو حک نمودم
تا قلب بیتابم آرامی بگیرد...
و تو شدی سنگ صبورم...
نوشتم و نوشتم...گاهی پاک کردم...
گفتم و گفتم...گاهی سکوت کردم...
آری ! نوشتم , گفتم , فریاد زدم , سکوت کردم و گاهی خط زدم ...
و تو چه صبورانه تحمل میکردی همه ی اینها را...!!
و امروز چشم باز کردم و دیدم که باید جشنی برای سه سالگی ات بگیرم !!
تولد سه سالگی ات مبارک وبلاگ من !!!


5 سال از شروع وبلاگ نویسی من میگذره...وبلاگ اولم که حدودآ 2 سال بود مینوشتمش حک شد
و سه سال پیش در چنین روزی این وبلاگ رو راه اندازی کردم...
نوشتن و درد و دل کردن اون هم در دنیای مجازی عالم خاص خودش رو داره...
ا
ز همراهیه همگی ممنونم...





ولی سنگ صبور واقعیه من فقط تویی محمدم...

تقدیم به تو که الفبای مقدس عشق را به من آموختی:

در میان این چشمان پریشان درهم

چگونه بگویم که تو تمام منی و جاری در من...؟
هرکجا من تمام می شوم تو شروع می شوی...
هرکجا که من بی تحمل می شوم تو ادامه می دهی...
در میان خنده های بی دلیلم
در میان نگاههای معصومم به نامعلوم...
تو تمام من هستی...




پ.ن:
دقیقآ یک ماه دیگه تولد عزیزترینمه
بازم پاییز اومد و تو رو به من هدیه داد...
پاییز رو دوست دارم چون فصل رویش توئه

پیشاپیش عاشقانه بهت تبریک میگم عزیزم.

+ تاريخ جمعه پنجم مهر 1387ساعت 0:5 توسط الهه و یه قلب عاشق |


خـــــــــدايــــــا!

من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛
همانی که وقتی دلش می گيرد و بغضش می ترکد، می آيدسراغت.
من همانی ام که هميشه دعاهای عجيب و غريب میکند
و چشمهايش را می بندد و می گويد: من اين حرفهاسرم نمی شود. بايد!دعايم را مستجاب کنی
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برايت لوس میکند؛
همانی که نمازهايش يک در ميان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد؛
همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود.
البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو.
حالا يادت آمد من کی هستم؟ البته می دانم که مرا خيلی خوب می شناسی.
تو اسم مرا ....می دانی و اينکه کجا زندگی می کنم
اما خدايا!
اما من هيچ چيز از تو نمی دانم. هيچ چی که دروغ است؛چرا يک کمی می دانم.
اما اين يک کمی خيلی کم است.
راستش چند وقتی است که چند تا تصميم جديد گرفته ام.
دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم.
من يک عالم سئوال دارم؛سئواهايی که هيچ کس جوابش را بلد نيست.
دوست دارم تو جوابم را بدهی. قول می دهی؟
راستی يادت باشد اين حرفها يک راز است خدا!
راز من و تو. خواهش می کنم به کسی چيزی نگو؛
حتی به مادرم...حتی به او...


و چند کلامی برای " تـــو" که تنها پناه منی :

چه زیباست با تو بودن
با تو ماندن
و با تو همسفر شدن...
عزیز مهربانم ! خودت میدانی که جز تــو و خدایمان کسی همدم غمهایم نیست...
وقتی دلم از همه ی دنیا و آدمهایش میگیرد
وقتی همه در پی آزار قلبم بر می آیند
وقتی همه قصد رنجاندن مرا دارند
وقتی همه سنگ پیش پایم می اندازند و راهم را سد میکنند ؛
تنها پناهم تو می شوی و شانه هایت بلندترین حصار برای گریستن...
و آغوشت امنترین جا برای زیستن و آرامش...
آه.. عزیـــزم... من اگر تو را نداشتم ...
حتی تصور نداشتنت هم برایم مشکل است...
اما نه ...مشکل هم نیست...
غیر ممکن است...آری...غیر ممکن...
محمدم , عشق عزیزم, مهربونم, نفسم,
همراهم ,همسفرم,همدهم,همسر بینظیر من...
تو بگو با چه زبانی ستایشت کنم که لایق این همه لطف و مهربانیت باشد؟؟!!
تو را به چه نامی صدا کنم که لایق قلب وسیعت باشد؟؟!!
اگر تو نبودی ...نجواهای قلب خسته ام را کجا باید می بردم؟؟!!
چشمهای های بارانیم را به شانه های مهربان چه کسی هدیه میدادم؟؟!!
آغوش کدامین فرشته مهربان گهواره ی شبهایم میشد؟؟!
تو بگو ! اگر نبودی لبخند رضایتم را به چشمان زیبای چه کسی هدیه میدادم؟؟!!
و خوشبختیم را با چه کسی قسمت میکردم؟؟!!
مهربانم ! اکنون که زندگیمان با هم پیوند خورده است
اکنون که دست تقدیر مسیر زندگیمان را در یک جاده ی مشترک رقم زده؛
و خداوند تو را برای من و من را برای تو آفریده ؛
می خواهم همین جا و در همین لحظه ی زیبای دلتنگی ام قسم بخورم
که زندگی را جز با تو و برای تو نمی خواهم...
من این آسمان آبی زیبا را بدون تو نمی خواهم
همه ی زندگیم تو هستی ... پس تمام زندگیم برای تو که همه ی زندگی هستی...
قسم می خورم به عشق پاک ِ چندین ساله مان ؛
که هرگز تنهایت نخواهم گذاشت...
من تو را تا بـــیـــــــــــ نهــــایــــــت دوست می دارم...




 پ.ن:
محمد جان بابت همراهیه صمیمانه و عاشقانه ت یه دنیا ممنونم عسلم.
همین...و دیگر...
دوستت دارم... بـوووس.

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:12 توسط الهه و یه قلب عاشق |



وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام تلاشها،

وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با ستاره ها و خلوت شب
تنها می شوی،آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.
پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس؛پر است از قطره های ناب گلاب
و پر است از لحظه های شیرین پرواز .شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز.
رازهایی آبی،سبز و سپید.
شب است و خلوت من با خدا "....
نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟!
تا می نویسم :"من با خدا" اشکها سرازیر می شود.
آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟
خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که
برای دوستی دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!
کاش دستهای تو لمس کردنی بود کاش می توانستم سرم را در آغوش تو
که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛
برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،
برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛
برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛
برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است.
که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟
خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛
یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛
می خواهم با عشق دوست باشم؛می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛
می خواهم آب را لمس کنم؛می خواهم آبی شوم
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم
خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟!
خودت بهتر می دانی
پس شب به خیر خدای مهربان من :
بگذار باز هم بگویم
دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم




پ. ن 1:
یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم این مدت واقعآ به طرز فجیعی سرم شلوغ بود
وقت نداشتم به همه سر بزنم.امیدوارم به بزرگیه خودتون ببخشید
و پای بی معرفتی یا هر چیز دیگه نذارین...
از هفته ی دیگه هم که ترم جدیدم شروع میشه و واویلا دیگه...
به هر حال تا جایی که بتونم از خجالتتون در میام...

پ. ن 2 :
اصلآ انگار خدا من و تو رو فقط واسه ی همیدیگه آفرید...
محمد عزیزم ، تویی که تنها عشق و امید منی توی این راه پر پیچ و خم زندگی...

تک تک این روزایی که داره با تو میگذره هنوزم برام طراوت و تازگی داره...
بعد از گذشت سه و سال و نیم ، هنوزم وقتی تو چشمای نازت زل میزنم برق عشق و امید رو توش میبینم
و تلاشت رو برای بهتر ساختن زندگیمون...

هنوزم وقتی نگات میکنم قلبم یه جور قشنگی میلرزه...
هنوزم دستای گرم توئه که به دستای من زندگی میبخشه...
چقدر بودن با تو برام قشنگ و دوست داشتنیه...زندگی کنار تو یعنی خود ِ خود ِ آرامش...
شبایی که کنار تو به صبح میرسه قشنگترین شبای زندگیمه...
تو قشنگترین هدیه ی آسمونیه خدا هستی واسه من...خدا جونم ممنونم که محمد رو به من هدیه دادی
اگه تا آخر عمرمم شکرت کنم بازم کمه...
محمدم عزیز دلم نمیدونی چقدر انتظار برام شیرین شده...
شبایی که با همه ی خستگیم منتظر می مونم که از سر کار برگردی و... نمی دونی بیقراری واسه تو چه لذتی داره
بی قراری ایی که بعد از اون به آرامش میرسم...
وای محمدم الانم بیقرارتم...
همین یکی دو ساعت پیش زنگ زدی گفتی امشب دیر میام الهه , کارم طول میکشه تو بگیر بخواب عزیزم...
آخه عزیزکم خوبه خودتم میدونی من بدون ِ تو خواب به چشمم نمیاد..

الـــهــــی فــــــدات شم آخه مگه دلم میادددد ها؟!!
ممنونم عزیزکم که شب و روز داری واسه ایندمون تلاش میکنی...
خودت میدونی که خیلی دوستت دارم تا ته دنیــــــا...
دلم میخواد روزی صدهزار بار بوسه بزنم به دستای مهربونت....




+ تاريخ چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:12 توسط الهه و یه قلب عاشق |


راست گفته هرکی گفته ؛
آدما تا وقتی که یه چیزی رو دارن قدرشو نمیدونن
ولی همین که اون چیز ازشون یه کم دور بشه اونوقته که...

***
تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه
صبوری های تو مادر، منو به گریه میندازه
مثل یک طفل خواب آلوده، من محتاج آغوشم
از اون لالایی هات مادر، بخون بازم توی گوشم
برای سرنوشت من ؛ تو دلواپسترین بودی
برای اشکهای من ؛ همیشه آستین بودی
تو ای همیشه غمخوارم
تو ای محرمترین یارم
به نام ِ نامی ِ مادر همیشه دوستت دارم
نوازش کن مرا مادر که فرزند توغمگینه
کی میخواد بعد از این تو قلب ِ من جای تو بنشینه...؟!!






پ.ن 1:
مـــــــــامــــان دلم برات تنگ شده...جای خالیت توی خونه آزارم میده...انگاری هیشکی نمیتونه جاتو بگیره...
مامانم دلم تنگ شده واسه عزیزم عزیزم گفتنات...
واسه شوخیامون...واسه غر زدنات...
حتی واسه داد و بیداد کردنت فریاد زدنت...واسه خنده هات...
مــــامـــانـــی زودی برگرد...
کجایی وقتی از سرکار میای بپرم بغلت و ماچت کنم وتو فکر کنی دارم خودمو لوس میکنم...؟؟!!!
کجایی وقتی دیر میام خونه داد بکشی سرم بگی چرا بازم دیر اومدییییییییی؟؟؟؟!!
مامانی جونم کجایی وقتی میخوای بخوابی بیام اذیتت کنم و با حرفام سرتو بخورم
اونوقت تو داد بزنی سرم بگی الهه پاشو برو دیوونم کردی...

کجایی وقتی دلم از همه دنیا میگیره سر بزارم رو شونه هات
بگی آروم باش عزیزم دنیا بیوفاست دخترکم تو محکم باش...

کجایی وقتی یه شب مریض میشم تا صبح هزار دفعه بیای بهم سر بزنیییییی؟؟؟!!
دیروز که صداتو شنیدم از شدت دلتنگی بغضم گرفته بود ولی این غرور لعنتیم اجازه نداد که ...
آخه میدونی فرشته ی مهربون ِ من ،
نمیخوام حس کنی بعد از 21 سال هنوزم وقتی نبینمت دلم بهونتو میگیره ولــــی.....
بعضی وقتا حس میکنم بچه ننه شدم !!!!!!ولی نه مادر ِ من...نشدم...فقط طاقت دوریتو ندارم...
هرچند این اواخر خیلی بهم غر میزنی باهام بداخلاقی میکنی دیگه مثل قدیما هوامو نداری
یا حوصله نداری مثل قبل به درد دلام گوش بدی...
ولی بازم مادرمی...دوستت دارم...
میدونم همش از سر خستگیته...خستگی ازین زمونه...دست خودت نیست میدونم دل ِ تو مهربونتر ازین حرفاست...
روزگار گاهی اونقدر به آدماش فشار میاره که از مهربونترینشون میتونه سنگدل ترینشو بسازه...
ولی تو که....
دلم بدجوری هواتو کرده...
قبلآها فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم و یه نفر دیگه وارد قلبم و وارد زندگیم بشه,از شدت وابستگیم به تو کم میشه...
ولی نه مامانم الان میفهمم اینجور که نشد هیچ...تازه بیشتر از قبلم وابسته ت شدم...
اون یه نفر الان چــنـد ساله وارد قلب و زندگیم شده
ولی تو هنوز جای خودتو داری حتی بیشتر...
مادرم چی میشه بعضی وقتا اونقدر باهام نامهربون میشی که من حس میکنم هیشکی رو ندارم...
چی میشه بعضی وقتا حماقت میکنم و مهربونیات یادم میره و ناخواسته سرت داد میزنم...
منو ببخش...
خودت میدونی بیشتر از اینا برام عزیز و دوست داشتنی هستی...
ببین یه سفر کوتاه چندروزه چه جوری دخترکتو دلتنگ کرده...
من موندم چند سال دیگه(اگه خدا قسمت کنه) که قراره برم سراغ زندگیه خودم
و کیلومترها ازت دور بشم تو اینجا من توی یه شهره دیگه...

اون موقع چه جوری میتونم با این دلتنگی کنار بیام؟؟؟!!!

مــــــامـــــــــــــان دلم واسه آغوش گرمت یه ذره شده...
زودی برگرد...

خونه خالی
خونه غمگین
خونه سوت و کوره بی تو...

پ.ن 2:
یه دنیا تشکر از محمد عزیزم که این چندروزه تنها همدمم اون بود و بس...(البته همیشه همینطوره)
و بیشتر از قبل هوامو داشت . کلی با دلداریاش آرومم کرد...

خودش میدونه چقدر برام عزیز و خواستنیه...






فرا رسیدن میلاد منجی عالم بشریت؛ مهدی موعود(عج)
را به همه ی شما عزیزان تبریک عرض میکنم...
آهای شماهایی که دلاتون هنوز پاکه ؛
مارو یادتون نره...

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 4:10 توسط الهه و یه قلب عاشق |




ازنگاه هميشه منتظرم...ازچشمان بارانيم...ازبوسه هاي نشكفته ام...
مي نويسم برايت ازترسم...ترس ازبي توماندن وبي تورفتن...
بي توگفتن وبي توخواندن...
مي نويسم برايت ازنغمه هاي شبانه غم در کنج عزلت تنهايي ام...
مي نويسم برايت ازمعناي زندگي ازاينكه من زندگي رادركنار توبودن معنامي كنم...
زندگي رابراي توسرودن معنامي كنم...
من زندگي رادرخروش چشمان نيلگونت معنا مي كنم...
من زندگي رادر آغوش توبودن معنامي كنم...
معناي زندگي معناي بوسه هاي آتشين عشق است...
زندگي يعني عشق...
زندگي يعني تو ...






پ.ن 1:
این متن یه یادگاری بود از بابا عظیمی مهربونم
که توی کامنتای 2 پست قبل برای قدرت عشقم گذاشته بودن...
دیدم حیفه اینجا نذارمش...انگار حرفای دله خودمه...
بابایی عزیزم ممنون از کامنتای خوشگلتون...


پ.ن 2:
یه معذرت خواهی به محمد عزیزم بدهکارم که همینجا میخوام بدهیمو پرداخت کنم...
معذرت میخوام عزیزدلم...
تو که خودت میدونی همه ی دنیای منی...من که دلم نمیخواد برنجونمت...
پس منو ببخش گلکم...اشتباه از من بود...حق با توئه عزیزم...
الهــــــــی قربـــــــونت برم که همین الان زنگ زدی و صدای نازتو شنیدم
و با اون خبر خوبت یه دنیا خوشحالم کردیییییییی...
موفقیت تو بزرگترین آرزوی منه مهربونم...
بهت تبریک میگم...
و
م ی ب و س م ت ع ا ش ق و ن ه


دوســــتـــــت دارم


+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 9:47 توسط الهه و یه قلب عاشق |